زهرا فتاحی

این وبلاگ جهت ارتباط با دانشجویان میباشد...

درگیر رویای توام، منو دوباره خواب کن

دنیا اگه تنهام گذاشت، تو منو انتخاب کن

دلت از آرزوی من، انگار که بی خبر نبود

حتی تو تصمیمای من،چشمات بی اثر نبود

خواستم بهت چیزی نگم، تا با چشام خواهش کنم

درارو بستم روت، تا احساس آرامش کنم

باور نمی کنم ولی، انگار غرور من شکست

اگه دلت میخواد بری، اصرار من بی فایدست

هر کاری می کنه دلم، تا بغضمو پنهون کنه

کی میتونه فکر تو رو، از سر من بیرون کنه

یا داغ رو دلم بزار، یا که از عشقت کم نکن

تمام تو سهم منه، به کم قانعم نکن

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1391ساعت 21:3  توسط زهرا فتاحی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1391ساعت 20:56  توسط زهرا فتاحی  | 

 

چقدر من امشب با این آهنگ اشک ریختم:((

دلم، بشکنه حرفی نیست / حقیقت رو ،ازت میخوام

بهم راحت بگو میری / حالا که سرد رویاهام


نمیدونم کجا بود که / دلت رو ، دادی دسته اون

خودت ،خورشید شدی بی من / منم ، دلتنگیه بارون

یه بار فکره منم کن که / دلم داغونه داغونه

تو میری عاقبت با اون / که دستام خالی میمونه

دلم بشکنه حرفی نیست / فقط کاش ،لایقت باشه

میرم از، قلبه تو بیرون / که عشقش ، تو دلت جا شه

دلم بشکنه حرفی نیست / اگه تو، یارو همراشی

ولی میشد، بمونی و / کمی هم عاشقم باشی

نمیدونم، کجا بود که / دلت رو ،دادی دسته اون

خودت ،خورشید شدی بی من / منم دلتنگه یک بارون

همه فکرش شده چشمات / گاهی، دستاتو میگیره

یه وقت تنهاش نذاری که / مثله من، میشه میمیره!

دلم بشکنه حرفی نیست / فقط کاش ، لایقت باشه

میرم از قلب تو بیرون / که عشقش ، تو دلت جا شه


****مازیار فلاحی..... دلم بشکنه حرفی نیست****

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1391ساعت 23:26  توسط زهرا فتاحی  | 

کلید رهایی از حیرانی ها را در فهم و هشیاری ها قرار داده اند. هشیاری و آگاهی از خطرها, فهم دردها و طلب درمان ها.
درد همان بس که غافلیم . غفلت همانا که راه, از چاه ندانسته ,گام برداریم.
حیران نمانیم.چه آنکه حیرانی قدم در چاه نهادن است و گمراهی ثمره آن.
کمال بشر همانا معرفت و شناخت درست است. و شناخت را ,راهی جز درست و زیبا دیدن نمی باشد.
درست ببینیم , که صحیح انتخاب نماییم.
و صحیح انتخاب کنیم , که رستگار شویم.
و تمامی اینها در پرتو بخشش , برترین بخشایندگان است.
که فهم و هشیاری و دوری از نادانی و حیرانی توقعی است به جا, از جانشینی پاک از برای پروردگار, بر کره خاکی.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1391ساعت 19:5  توسط زهرا فتاحی  | 

لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: مي‌بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي‌كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايي برداشت.

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي‌آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.

نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.

گدا را كه درست نمي‌فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي‌تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌اي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديده‌ام!»

داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟»

- سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!»
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1391ساعت 19:1  توسط زهرا فتاحی  | 

خاطرات را باید سطل سطل . . .
ازچاه زندگی بیرون کشید . . . !
خاطرات نه سر دارند و نه ته . . .
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند . . .
میرسند . . .
گاهی وسط یک فکر . . . !
... گاهی وسط یک خیابان . . . !
سردت می کنند . . . داغت میکنند . . . !
رگ خوابت را بلدند . . . زمینت می زنند . . . !!!
خاطرات تمام نمی شوند . . .
تمامت می کنند...
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1391ساعت 19:0  توسط زهرا فتاحی  | 


جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند.
پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این
دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.



جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است

پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر
تمام می شود



جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد

پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر
حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به
درد نمی آورد



جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است

پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش
شما نمی شود و به او طمع نمی برد



جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است

پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که
خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از
خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد



جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد

پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی
عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد.



احمد شاملو








 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1391ساعت 18:55  توسط زهرا فتاحی  | 

 
دوستش دارم ...
بزرگیش را ... سکوتش را ... عظمتش را ...
ابهتش را ... تنهاییش را ...
حکمتش را ... صبرش را ... و ... و ...
بودنش عادتیست ، مثل نفس کشیدن !
...

خدا را میگویم ... !

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1391ساعت 18:30  توسط زهرا فتاحی  | 

 
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند !
زندگی کوتاه است ... خوشحال باش ؛ و لبخند بزن ....
فقط برای خودت زندگی کن و ...
قبل از اینکه صحبت کنی گوش کن ...
قبل از اینکه بنویسی فکر کن ...
...
قبل از اینکه خرج کنی درآمد داشته باش ...
قبل از اینکه دعا کنی ببخش ...
قبل از اینکه صدمه بزنی احساس کن ...
قبل از تنفر عشق بورز ...
زندگی این است ! احساسش کن ، زندگی کن و لذت ببر ... !!!
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1391ساعت 18:29  توسط زهرا فتاحی  | 

خداوندا مرا را ببخش ...

خداوندا مرا را ببخش که مسلمان نبودم و خودم  را مسلمان معرفی کردم

خداوندا مرا ببخش که با عملکردم نه تنها بی دینی را به تو رهنمون نشدم

بله چنان بد عمل کردم که چندین ضعیف الایمان را نیز از اسلام و ایمان به تو فراری دادم

خداوندا مرا ببخش که خود را خرج اسلام نکردم

خداوندا ما را ببخش ... ما اسلام را خرج خود کردیم

خداوندا مرا  ببخش که آخرت و رضایت تو را به دنیا و تعلقاتش فروختم ...

به دنیایی که هزار داماد اختیار کرده و تمامشان را کشته ...

خداوندا مرا ببخش ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1391ساعت 18:25  توسط زهرا فتاحی  |